زیبا ترین کلمه برلب های بشریت کلمه«مادر» وزیبا ترین آوا،
آوای«مادرم» است.این کلمه آکنده از عشق و امید است،
کلمه شیرین و مهر انگیز که از اعماق قلب بر می خیزد
وزیبائی است.مادر همه چیز ماست
مادر آن روح جاودانی است که
لبریز از عشق و
زیبائی است
نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*
چه شد آن گرمی مطبوع بهار
چه شد آن عشق تب آلوده ی یار
چه شد آن عمر که طی شد به خیال 
در غم و حسرت آن لاله عذار
چه شد آن صبح دل انگیز وصال 
که شد از دوری او چون شب تار
او در آغوش من و دور از من 
من به بالین وی از وی به کنار
دل چنان باخته ام در غم یار
کس ندیدم که ببازد به قمار
وای از این بستر تنهایی و سرد 
که بود مثل شب تلخ مزار
عاشقم عاشق رسوا شده ای 
عاشق در به دری از غم یار
عاشقم ، غمزده ای دیده به ره
منتظر را نبود صبر وقرار 
او چو خورشید و منم سایه سرد ..
چون کند سایه ز خورشید فرار ؟











نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*
از سیاره ای دور
دور
دور
با تو حرف میزنم
کجا بردی دل بی صاحب مرا

برگشتنت
همان قدر محال است
که خیال می کردم
رفتنت . . .

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم
تمبر و پاکت هم هست
و یک عالمه حرف
کاش کسی جایی منتظرم بود...

گناهش گردن خودت
آن روز که روزه بودم
حسرت تو را خوردم ....

وقتی رسیدم و تورا با دیگری دیدم....
تازه فهمیدم که بعضی وقتها
"هرگز نرسیدن" بهتر از "دیر رسیدن" است!!!

بهار و اینهمه دلتنگی؟؟؟
نه!!!
شاید فرشته ای به اشتباه فصل ها را ورق زده است....

حـالا کـه میـخـواهـی بـروی
لطفــا قـدمـهـایـت را تنـدتـر بـردار …
دلـم را فـرستــاده ام
دنبـالِ نخــود سیـــاه....
هیچ وقت هیچ کس ندانست،
شاید شیطان عاشق حوا بود که به آدم سجده نکرد....!!!!
متــــــــاسفم
نه براـے تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست
نه براـے خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز
زندگیـــستــــ بـــرایم
متاسفم که
چرا مزه ے عشـــــــق را
از دستـــــــــ تــــــو چشیــــدم
تا همیشه در شکـــــــــــ دروغ بودنش بمـــانم....... نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*
می گویند ابرها زمانی می بارند که دلتنگ شده اند،گویی این ابرها تمام دلتنگی های زمستانی را که نتواستند یا نخواستند ببارند رایک جا فرو می ریزد. پس ببارید.......
ببارید...آری ببار
نمی دانم من تا به کی می توانم دلتنگی هایم را تحمل کنم ؟شاید روزی
ابر چشمان من هم ببارد
آن گاه می بینی که چگونه اشک ها سیلاب
میشود
آخرین باری که چون ابر گریستم اشک هایم سیلابی
شد دلم رابا خودش برد .
حال درمقابل چشمانم سدیست از غصه هایم .دعاکنید
که هیچ گاه نشکند سد چون دیگر دلی ندارم .
ولی اگر اشکم جاری شد تورانیز خبر خواهم کرد.می
توانی ازباریدن باران اشک هایم لذت ببری.
راستی مهربانم؟
آیا تو رسم شنا کردن را می دانی؟
مبادا غرق درمیان اشک های سیلاب وارم گردی،
چراکه دریای طوفانی این دل راساحلی نمی بینم.
به چه می اندیشی ؟
آیا می اندیشی که چه کسی درون قایق انتظارت را
می کشد ؟آنگاه که به قایق رسیدی خواهی دید آن که پارو میزند و زار زار گریه می کند
دل من است. دل بینوای من است در میان نواهای گمشده زمان .
و در آن لحظه در اعماق دریا این وصال زیبای تو
را با دل به نظاره نشسته ام با لبخندی بر لب .
آری من رفته ام ،گم شده ام ،مرده ام.
برو ای مهربانم ،
برو .....
نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*
آخرین نامه
در هنگامه ای که باران عشق بر سرم باریدن گرفت ، اگر
میدانستم که آخرش تگرگ جدایی خواهد بارید سوگند و هزاران بار سوگند به او که جانم
در دست اوست . اگر بر روی آن عشق لبخند می زدم اگر با چشمانم رد او را در قلبم
دنبال می کردم ، اگر پرستوی همیشه مهاجر دل را بسویش پرواز میدادم ، اگر دست یاری
به سویش دراز میکردم ،و یا در راه رسیدن به او گامی بر میداشتم .

دریغ و صد افسوس که هم لبخند زدم ، هم در پی او روانه شدم
هم بسویش پرواز کردم هم دستش را به گرمی فشردم و هم همگام او شدم تا ناکجای که
عاقبتش بدین نقطه رسیده است .و برای من و هم او چه حاصل شد از این همه تلاش ، جز
حسد و آرزو ها و هزاران دریغ افسوس بر جای مانده .

نمی دانم و هنوز و هم نمی دانم که آیا به کدامین تلاش نا
کرده و یا به کدامین محبتت پاسخی ندادم که هم عکسهایم به سرنوشت دل پاره پاره ام
گرفتار رود خروشان خشم تو شد و هم گفته هایم را به زباله دانی فراموشی امانتت
سپردی . دست نوشته هایم را در اوج تنهایی و دلتنگی به امید رهایی تو از تنهایی خود
ساخته برایت فرستاده بودم این چنین طعمه حرص و آتش نفرت تو گشت .سوخت و خاکستر شد
و اینگونه مرا خاکستر نشین خرابه های خانه ی خرابی ام گردانده است .

آن چنانت دوستت می
داشتم و هنوز هم دوستت دارم که از بابت کاستن از دردهاو رنج هایت به سرابی که هیچ
گاه بدان نه نظاره می کردم و نه گام در این سرداب می ننهادم – جدایی – تن در دادم و گذر کردم .
وای
چه سخت بود و جان سوز و طاقت فرسا .

نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*
[ادامه مطلب]

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی
هرجا هستی خوب و خوش باش تا ابدبغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی

من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛ تا کنار من نسوزی

از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو كه تنها نمي موني من تنها رو دعا كن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها كن
نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*

میدانم که نمیدانی
میدانم که نمیدانی...!
میدانی که خیلی دوستت دارم ، میدانم که نمیدانی بیش از عشق بر تو عاشقم....
میدانی که بدون تو زندگی برایم پوچ است ، میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر زندگی
وجود ندارد....
میدانی که بدون تو عاشقی برایم عذاب است ، میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی
نیست برای عاشق شدن....
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود ،
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر لحظه ای باقی نیست برای ادامه زندگی...
میدانی که همه فکر و زندگی من تو شده ای و تمام لحظه ها نام تو را در قلبم زمزمه
میکنم ، میدانم که نمیدانی از زندگی برایم عزیزتری ، زندگی در مقابل تو برایم کم
است تو دنیای من شده ای عزیزم...
می دانی که تو لایق این قلب عاشق منی ، میدانم که نمیدانی تو لایق تر از آن
هستی که تصور میکنی!
میدانی که بدون تو من تنهای تنهایم ، میدانم که نمیدانی آن زمان
تنها تر از من دیگر تنهایی نیست!
می دانی که خیلی بیقرارم و انتظار میکشم که به تو برسم و تو را در آغوش خود
بگیرم, میدانم که نمیدانی از این انتظار دیگر خسته و دلشکسته شده ام...
می دانی که از این دوری و فاصله در بیشتر لحظه ها چشمانم خیس است ، میدانم
که نمیدانی دیگر در اعماق چشمانم اشکی نیست!
میدانی که آرزو دارم دستانت را بگیرم ، تو را در آغوش خود بفشارم ، بر لبانت بوسه
بزنم و به تنها آرزویم که رسیدن به تو می باشد برسم اما میدانم که نمیدانی تو همان
آرزوی منی!
نمیدانی که بعد از تو به آن دنیا سفر خواهم کرد ، می دانم و میدانم بعد از تو دیگر
حتی مجالی برای نفس کشیدن نخواهد بود....
مهدی لقمانی

نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*

آرام باش ای دل شکسته خورده ام ، می دانم که غم بزرگی داری و این روزها حوصله ما را نداری ! می دانم که در غم از دست دادن عشق به عزا نشسته ای.
آرام باش که این زندگی ارزش اینهمه غم و غصه را ندارد..
می دانم که از درد تنهایی نایی نداری و دیگر غروری نیز درونت نمانده بیخیال باش و مثل او هیچ غمی نداشته باش.ای دل بی طاقتم او رفت و دیگر نیز برنمیگردد ، منتظرش نباش.
این لحظات زیبای زندگی را به انتظار اینکه روزی دوباره بیاید هدر نده.
او دیگر عاشق تو نیست و دلش با تو نیست.
او که رفت دیگر نمی آید ، اگر عاشق بود هیچگاه نمی رفت.
می دانم که هنوز هم عاشقی ، و هنوز هم منتظر آمدن او هستی ، اما از من به تو نصیحت بی خیال آن بی وفا شو.ای دل ساده ام تو با این شکستگی مرا نیز شکسته ای و خسته ام کردی.
ای دل بی گناهم ، هنوز هم یک عالمه خریدار داری ، و هنوز هم هستند آنهایی که آرزو دارند مال آنها باشی. برو اسیر قلبی شو که لایق تو باشد ، اسیر کسی شو که واقعا عاشق باشد و حرفهایش از ته دل باشد. ای دل بی گناهم او دیگر مال تو نیست ، او دیگر یک ذره نیز دوستت ندارد.
بیخیال آن بی وفا و سنگدل شو ! اگر دوستت داشت هیچگاه رهایت نمیکرد.
اگر عاشقت بود بعد از رفتنش در نامه هایش بر عشق لعنت نمیگفت و وجود عشق را انکار نمیکرد.
آرام باش ای دل شکسته خورده ام! هنوز راه زیادی تا پایان زندگی مانده ، و هنوز هم هستند کسانی که لایق تو باشند. آن سنگدل که با تو بی وفایی کرد را رها کن ، بگذار یک ذره غرور نیز در دلت بماند، خودت را در مقابل او که لایق تو نیست کوچک نکن! بس است هر چه التماس کردی و به خاکش افتادی ، بس است هر چه برایش اشک ریختی.
او رفت و دیگر نیز نمی آید. بگذار برود ، می دانم روزی میرسد که قدر آن لحظاتی که با تو بود را بداند و روزی صد بار بر خودش لعنت بفرستد که چرا رهایت کرد.
ای دل شکسته خورده ام ، آرام باش زیرا تو هنوز یک عالمه خریدار داری.
نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*

همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزم
آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ،
بنشینی بر روی پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم
کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ،
تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ،
تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند!
ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام
چقدر سوت و کور است !؟
نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ،
نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است
هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو،
بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت،
به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت

مهدی لقمانی
نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*


تنها نشسته ام.... خدای من !....آنقدر خسته ام که تنها تو میدانی !...می دانی ؟!!.....یقین دارم که از عمق تنهاییم آگاهی....
با دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل !
دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم.....
تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ...
اما.....سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده ....
چشمانم را از من مگیر...بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم... برای تو و از تو ! ....تویی که مهربانترینی...
خدایا !..........دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته....
دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را....
صبر !....صبر را به من هدیه کن !
خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...و مگذار ! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم....
خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش !
خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی !
بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...ای قدرتمند بی نهایت کریم.
دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ...
با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم.

نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*

عشق رادر قلب من او دیدو رفت
من به یادش روز وشب سر می کنم
بی وفا اندوه مرا او دیدورفت
با سکوتش قلب من دیوانه تر شد
بی صدا از پیش من خندید ورفت
اشک باران شد زمین از رفتنش
اشک را در چشم من او دید ورفت
عشق را در چشم من باور نکرد
عشق را از قلب من او دید ورفت
نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*

این دلی که شکستی مال من نبود
خیلی وقت پیش تقدیم به تو شد.خوشحالم چون حالا میتونم جای دل سنگ بذارم توسینه
خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت ،
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت
تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد …
از عاشقی تباهی
از زندگی مصیبت
از دوستی شکستو
از سادگی خیانت
با تو بودن خیلی وقته که گذشته
بی تو بودن مثل مهر سرنوشته
حالا اسم تو را هی زمزمه کردن
واسه من نه تو میشه نه فرقی داره

نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*
امیدوارم خسته دل تنگیهات نباشی
از اینکه آمدید ممنون
یه وصیت براتون دارم:
عاشق کسی شو که دلش آنقدر
بزرگ باشه که برای رفتن تو دلش
خودتو کوچیک نکنی
نویسنده : *•.¸¸.•*محیا*•.¸¸.•*